احتمالا توی
هر دوره ای از زندگی آدم، یه چیزایی هست که براش حساس میشه و خیلی زیاد بهشون فکر
می کنه و باهاشون درگیره. که اولین چیزایی که توی دیدن و فکر کردن به چیزای دیگه
توی ذهنت می یاد، در مورد اون چیزیه که برات حساسیت پیدا کرده. و هر بارم فک می کنی که
این، خیلی مهمه و روی خیلی چیزا تاثیر داره... کافیه یه
نشونه ازش یه جایی ببینی تا خیلی زود جذبت کنه. توی کتاب، نوشته ها ی بقیه، فیلم،
حرف زدن، آهنگ ... اگه توی
موقعیتی نباشی که تاثیر اون چیز به نفع تو باشه، اگه فک کنی که ازش دوری یا نداریش،
اگه وقتی بحثش یا فکرش می یاد وسط، تو ببینی که ناخواسته سکوت کردی و مث یه آدم
دست و پا بسته می مونی... کلات پس معرکه س!همیشه مضطرب و معذبی وقتی اسمش می یاد.اون فکر، اون چیز، همیشه پس زمینه ی ذهنته و تو در حال تلاشی مذبوحانه! برای غلبه بر اون نقشه می
کشی. همه ی نیروها و فکر آدم روی نقشه هاش متمرکز میشه!
اولین باره که
به این وضوح دارم از تجربه های خودم استفاده می کنم! دیگه زیاد معذب نمی شم وقتی بهش
فکر می کنم. آروم ترم و می دونم چند وقت که بگذره و نگاهت فرق کنه یا کامل تر بشه،
این چیزم مثل بقیه ی چیزا، یاکوچیک میشه
و از چشمت می یفته و فراموشش می کنی و دیگه نگرانت نمی کنه، یا بزرگتر میشه، اونقد
بزرگ تر که مضطرب بودن به خاطرش، اذیتت نکنه فقط. سنگین ترت نکنه! حرکتت بده لااقل.
چهارشنبه 19 اسفند ماه سال 1388 ساعت 3:32 PM
چند شب پیش یکی از هم اتاقیام یهو وسط خواب شروع کرد به داد زدن. ساعتای چهار صبح بود. این سابقه ی ناله کردن و زمزمه کردن و این چیزا داشت، ولی تا حالا داد نزده بود اصلا! همه از خواب پریدیم، غیر از خودش که هنوز داشت داد می زد. اتاقمونو با کمد تقریبا به دو قسمت تقسیم کرده بودیم. یه طرفش برای خواب و استراحت و اینا بود، که تختا رو اون طرف گذاشته بودیم، یه طرفم برا کارای دیگه. ( که اگه کسی خواست بخوابه و یکی دیگه خواست نخوابه، نور لامپ اون یکیو اذیت نکنه!) من معمولا شبا اون طرف تختا نمی خوابم. می یارم رختخوابمو این طرف که پنجره داره پهن می کنم و از هوا لذت می برم :دی مگه اینکه بخوام زودتر بخوابم و چراغا هنوز روشن باشه... حالا! با صدای داد زدن این از خواب پریدم. یه لحظه داد می زد، یه ثانیه ساکت می شد، باز داد می زد!! فک کنم دستاشم تکون می داد به سمت بالا...! تا من بیام پاشم برم اونطرف، یکی از بچه ها رفت بالا سرش و بیدارش کرد. یه داد یلند زد و از خواب پرید و فهمید که خواب بوده! بعد بدون این که هیچی بگه اومد اینطرف یه کم آب خورد و بعدم رفت بیرون. ماام ترجیح دادیم که تنهاش بذاریم!
من صبح کلاس داشتم، بعد از ظهرم ندیدمش. شب تو اتاق با هم تنها بودیم که گفت می دونی چه خوابی می دیدم؟ خواب دیدم تو اونطرف خوابیدی و منم خوابم نمی بره، دارم از رو تخت اونطرفو نگاه می کنم. بعد صدای در اومد. فک کردم که مهدی از کتابخونه برگشت. ( مهدی برا ارشد می خوند، شبا تا دیر وقت کتابخونه بود) منتظر بودم بیاد اینطرف، که دیدیم مهدی نبود! یه خانومه با یه چادر سیاه بود و یه بچه ی کوچیکم بغلش بود. من همین جوری تو کف بودم که این اینجا چیکار می کنه و اینا، که زنه اومد بالا سر تو نشست و بچه رو همونجا گذاشت روی زمین. دیگه تورو نمی دیدم، چون زنه تو مسیر دیدم، بین تو و من بود. بعد از چند لحظه یهو دیدم از زیر کمد ( که بین دو قسمت اتاقه، و من اونطرف بغلش می خوابم) خون راه افتاد!! مث آب که روی زمین شروع کنه به رفتن. بعد زنه پاشد وایستاد، که من متوجه شدم گلوی تورو با دندوناش جویده و تیکه تیکه کرده، بعدم بچه شو گذاشته اونجا که از خونای تو بخوره...!!! من خودمو به خواب زدم که نیاد طرف ما و مارو اونجوری نکنه، که همونجا از خواب پریدم...!!
یعنی داد می زدا...! اصلا به فیلم ترسناک و اینا ام ربطی نداره! :دی
دوشنبه 10 اسفند ماه سال 1388 ساعت 10:24 PM
امروز در آخرین اقدام اومدن در اتاقمونم پلمپ!! کردن! یارو می گفت این لکه ی رو شیشه رو می بینی که هر چی می کشم روش، پاک نمیشه؟! اتاق شما همینطوریه. دیگه نمیشه!! باید برین! حالا بی خیال اعصاب خوردی هاش. تزا ی مهندسا رو باش!! یکیشون پیشنهاد داده بریم جلوی ساختمون کلاسا چادر بزنیم! یکی می گفت نامه ی سر گشاده بنویسیم به رهبر! یکی قراره اگه فردا بیرونمون کنن بره رییس دانشگاهو خفت کنه! ولی احتمالا بریم تو نمازخونه کاسه کوزه مونو پهن کنیم بخوابیم. بعد فقط یه نفر بیاد بگه پاشین...! کار خاصی ام نکردیم آخه!!! از این می سوزم! یه ضرب المثل زابلی ام هست در مورد سوزش اونجا و اینا، که میگه سوز اون از درد دندون بیشتره!! حال کردین مقیاسو؟ شایدم زابلی نباشه، نمی دونم حالا! بی خیال اعصاب خوردی هاش! توی این یه هفته قد یه ترم خندیدیم!!!! حالا ام انگار نه انگار! هر کی رفته پی کار خودش. انگار نه انگار نه ساعت دیگه به پایان اولتیماتوم مونده!! یعنی حال می کنم با انگار نه انگاریمون!!
احساس می کنم یه جورایی داغیم! حالیمون نیست چی تو پاچه مون رفته و داره می ره هنوز! فک کن من یه لحظه شک کردم که تو امور دانشجویی وایستادم و دارم با رئیس محترم و بزرگ بخش خوابگاها حرف می زنم، یا تو...!
فوقش می ریم بیرون خونه می گیریم دیگه! اگه با صابخونه ها ام حرف نزده باشن البته
خورشید جاودانه می درخشد در مدار خویش مائیم که پا جای پای خود می نهیم و غروب می کنیم هر پسین این روشنای خاطر آشوب در افق های تاریک دوردست نگاه ساده فریب کیست که همراه با زمین مرا به طلوعی دوباره می کشاند ؟ ای راز ای رمز ای همه روزهای عمر مرا اولین و آخرین
حسین پناهی
بیدار خوابی دیشب و بعد از چند وقت، به تماشای درخشش طلوع نشستن...
----
خیلی شعرها توی ذهنم است، که خورشید داشته باشند. کف کرده بودم از این که این آمد! آدمی در من هست که بهم متلک می پراند! دهن سرویسی که دستم پیشش بد جور، روست! خورشید جاودانه می درخشد در مدار خویش مائیم که...!
چهارشنبه 16 دی ماه سال 1388 ساعت 8:39 PM
یک مدت که آدم حرف نزند، کارهای ساکت انجام بدهد، مثلا صبح کتابخانه برود و شب که همه خوابند برگردد... یک مدت که توی خانه تنها باشد و چند روز فقط صدای رادیو و ترانه های کامپیوتر شنیده باشد... یک مدت که فکت کمتر جنبیده باشد و گوش ات هم کمتر صدای فک جنبیدن شنیده باشد، انگار سهم گفتنت به شنیدن می رسد. به شنیدن و بیشتر از همه شنیدن صداهای درون خودت. مثل وقتی که خانه ساکت باشد و به خاطر سکوتش صدای چکیدن آب، یا سر و صدا کردن لولای در را بشنوی. صدای جیرجیرک بشنوی، صدای تکان خوردن درخت ها را بشنوی...
سر و صداهای درون آدم، آرامش های درون، جار و جنجال های درون، درگیری های درون، خواستنی های درون هم همین طوری اند. شاید آدم نتواند هیچکدامشان را درست و حسابی بفهمد. اما انگار بعد از چند روز حرف نزدن و کم شنیدن، کم کم شروع به بالا آمدن می کنند. چیزهای جالبی هم بینشان پیدا می شود!
یکشنبه 13 دی ماه سال 1388 ساعت 7:07 PM
در تعجبم از انسانی که حاضر است عذاب وجدان و ناراحتی نرفتن راهی که مقصدش هم برایش قابل قبول است تحمل کند، ولی تن به رفتن بی شوق و حوصله ندهد. وقت و حوصله و حساسیت و وسواس اش را صرف هزار تا کار ِ بی وقت و بی اهمیت بکند، معذب بودن آرام و کدری که زمینه ی همه ی لحظه هایش می شود تحمل کند، ولی از سر حسی که باید متهم اصلی باشد اینجا، تن به انجام کاری که نتیجه اش برایش لذت بخش است ندهد. عذاب وجدان بیشتر شود، تحمل آدم بیشتر می شود اما تن به کار بی حس نمی دهد. مثل اینکه لقمه را از پشت ذهنت بخوری. زور تحمل آدم خیلی زیاد است!
مثل ایران که آن سالها اول گل می خورد، بعد راه می افتاد و شروع می کرد به گل زدن، آدم هم انگار گاهی اول کمی تحمل می کند، بعد حالش جا می آید و...! در شگفتم!
جلوی بعضی از آدما، باید با غرور و حتی تحکم، جدی حرف زد تا به حرفت یه کم توجه بشه. به بعضیا اگه معمولی ام بگی یه کم به حرفت فکر می کنن. دو تا دسته ی خیلی متفاوت، خیلی! اینجوری مثلا: در برابر برخی باشنده گان گران جان، باید با با غرور و جدیت حرف زد تا...! دهن آدمو وا می کنن...!!
نکته ی غم انگیز داره؟!
سه شنبه 8 دی ماه سال 1388 ساعت 8:03 PM
اون بچه ها بودن می یومدن صبحا پشت خوابگاهمون بازی می کردن نمی ذاشتن ما بخوابیم... یادتونه؟ نوکر همه شونم! یکی دو روز پیش، عاشورا، ساعت حدود شیش صبح یه هلیکوپتر یهو پشت پنجره ظاهر شد!! ضربان قلب آدم وقتی از خواب بیدار می شه توی آروم ترین وضع ممکنه. البتههههه، به شرطها و شروطها به شرط اینکه با صدا و تصویر بزرگ هلیکوپتر پشت پنجره از خواب نپری! پنتاگون ام شدیم! مالک تهدید کرده بوده که بازم بمب می ذاره! فک کنم این هلیکوپتره داشت دنبال بمب می گشت! سوژه زیاد دارن البته، دنبال چیزای دیگه ام می تونست باشه! عکس العمل من! سرمو از زیر پتو می یارم بیرون، یه نگاهی میندازم به نور پنجره، سرمو دوباره می برم زیر پتو. حس ترس و اینا ندارم، فقط منتظرم من جوگیر! یه جمله ای بود که می گفت یه چیزی که تحمل درد و سخت تر میکنه اینه که نمیدونی دقیقا کی قراره وارد بشه... همونی که احتمالا عکسش میشه سورپرایز یا یه چیزی تو همین مایه ها! اینجوریا! بیدار شدیم خلاصه!
پنجشنبه 28 آبان ماه سال 1388 ساعت 8:00 PM
گاهی فکر می کنم حاضرم به خاطر اینکه یک لحظه دستهایم را باز کنم و مثل عقاب توی آسمان پرواز کنم، برای تمام عمر عقاب باشم. فکر می کنم حاضرم به خاطر اینکه روی صورتم خاک نشسته باشد و یک لحظه یک نفر شلنگ آب را توی صورتم بگیرد، برای تمام عمر گل و گیاه باشم. به خاطر اینکه یک مدت طولانی، قیافه و عکس العمل های یک آدم را ببینم، برای همه ی عمر کتابی پر نکته و ماجرا شوم. به خاطر اینکه یک لحظه، فقط یک لحظه، از جایی نامعلوم در وجودم برقی بجهد و درخت خشکی را در وسط دشت آتش بزند، برای تمام عمر رعد و برق باشم. و زمان باشم، به خاطر...
سه شنبه 26 آبان ماه سال 1388 ساعت 10:37 PM
چند شب پیش رفتیم تئاتر ببینیم. من میان ترم داشتم ولی طبق معمول نزدیک امتحان که رسیده بود، خواندن آن درس نمی چسبید. بعد از ظهر هم از آن غروب قرمز و سورمه ای ها شده بود که پرنده ها توش پرواز می کنند و عین اسید می پاشد روی دلت ...! از بی حوصلگی با بچه ها رفتم. نباید به خودت بگویی، خب، درس را بعدا می خوانم. باید بگویی به درک. فدای سرم! مگه چی میشه؟! و بعد بروی بدون عذاب وجدان به تفریحت برسی. باید لذت دودر کردن و بی خیالی بدون عذاب وجدان را در تک تک سلول هات حس کنی! دوستم تئاتری بود. بهم گفت که اگر تا الان ندیده ام، تئاتر خوبی است برای شروع. رفتنم به خاطر این هم بود. توی راه هم هی حرف می زد که آره، امسال سعی می کنم همه ی تئاترهای جشنواره ی فجر را بروم و وااااای، فلان تئاتر، کاش از دستش نمی دادم و از این حرفها... من هم که اصلا حال روز هنری ام سر جایش نبود، هی به شوخی مسخره اش می کردم که ای بابا، سعید، حالا می خوای ببری یه تئاتر نشونمون بدی، باز جو گیر شدی، ول کن بابا... جدا از تئاتر بسیار قشنگی که دیدیم، همان آهنگ اولش، تنهایی تیر خلاص را زد. به جز سه تا شمعی که توی شمعدان دست یکی از بازیگرها روشن بود، تمام سالن در تاریکی مطلق بود و آهنگ با بلندترین صدای ممکن پخش می شد. آرام آرام رفت بالا، تا رسید به جایی که من پلک هایم را به هم فشار می دادم و دست هایم را محکم به یک جایی بند کرده بودم تا داد و بیداد نکنم یک وقت! وقت بیرون آمدن داشتم فکر می کردم که حالا باید بروم توی کدام سمفونی کدام آهنگساز دنبال این آهنگ بگردم؟! به سعید می گویم گفتی فردا شب هم اجراست؟ می گویم من فردا شب هم می آیم. سعید اول خیلی شیطانی خندید و بعد می گفت که تازه این باید توی دو تا مسابقه ی دیگر اول شود تا به جشنواره برسد تازه! به هر حال فردا شبش هم رفتیم. حدود ده دقیقه به همان تئاتر دیشب اضافه شد که به خاطر حضور معاون فرهنگ و ارشاد بود که دیشب بود و امشب نبود. لذت بردم. اول فکر نمی کردم که در کل، تئاتر می تواند اینقدر قشنگ باشد. که حال و روز قرمز و سورمه ای ات را روشن تر کند، برایت توی تاریکی آهنگ بلند پخش کند، وسط یک شب خشک پاییزی، برف بباراند، شب وقت خواب... انتظار نداشتم اینقدر خوب باشد! به هر حال خیلی چسبید! دیروز هم معلوم شد آن آهنگی که ذره ذره مرا کشاند تا یک لحظه ی آن بالاها و چند روز توی کف اش بودم و نفهمیدم از کیست، آهنگ اصلی کاراگاه گجت بود. فوق العاده...!
پ.ن: الان اسپیکر ندارم بگردم همون آهنگو پیدا کنم و لینکشو بذارم، بعدا میذارم.